دوشنبه چهارم تیر 1386
من یک سنت پیدا کردم!
سیلام
بعضی از دوستان فکر کردن که من مردم یا مثلا رو به قبله هستم!!!
هنوزم نفسی می آید و میرود.......
ضمن اینکه یه فرشید مرده هم میتونه آپ کن چه برسه به این که من هنوز زندم!!!!!
{عکس}
شنبه شانزدهم تیر 1386
آخرین گاز از سیب زمینی!!!!
بنام ياور بر حق
بسلامتي سه تن
ناموس و رفيق و وطن
بسلامتي سه کس
زنداني و سرباز و بي کس
بسلامتي باغبوني که زمستونش رو بيشتر از بهارش دوس داره!!!
بسلامتي اون کسي که تو زندگي از مرد و نامرد کشيده!!!
بسلامتي هر چي نامرده که اگه نياشه مردا مشخص نميشن!!!
بسلامتي هر چي ديوار (بيشتر توضيح ميدم)!!!
بسلامتي زندوني بي ملاقاتي!!!!!!
نميدونم از کجا شروع کنم!!!خدايا تو منم ميبيني؟!؟!فکر ميکنم انقدر کثافت شدم که ديگه وقتي من حرف ميزنم گوشااات رو ميگيري که نشنوي چي ميگم!!!
من به خاطر غرورم جلوي خدا و خودم و... همه وايسادم!!!سر اين غرور لعنتي سعي کردم کمتر برم سراغ خدا!!سعي کردم کمتر ازش چيزي بخوام ولي هميشه هوام رو داشته!!!
هميشه هم بهش گفتم!بازم ميگم «خيلي مردي»
خدايا من جواب کدامين گناهم رو دارم پس ميدم!!؟؟
کمکم کن!!
بچه ها يه اتفاق بدي برام افتاده!!
تو اين 17 سال زندگيم اين بدترين اتفاق زندگيم بوده!!انقدر بد که حتي وقتي خبر قبولي نگار رو شنيدم حتي نتونستم لبخند بزنم!!!هنوزم تو شوک اين اتفاقم!!
کاش يه خواب بد باشه!!!
من واسه يه مدت ميرم!!اگه مشکلم حل نشه اين آخرين پست تو سيب زميني از من هست!!
اگه تو اين مدت بد بودم ببخشيدم!!!
ميدونيد چيه؟بعضي ها مثل ديوار ميمونند!!ميشه بهشون تکيه کرد!!ميشه روشون يادگاري نوشت(درد و دل)!!ميشه پشتشون پناه گرفت!!
خيلي دوس داشتم ديوار همتون بودم!!!ساده بگم آرزوم اين بود که مهربون باشم!!اگه نبودم ببخشید!!
بچه ها دعام کنيد!!!!
قربون محبت همتون دوستون دارم خدافس
{عکس}
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
خدایا باز خواهم گشت!!!
بنام بخشنده بزرگ
ياور بر حق
به نام خداوند ايثار و انصاف
سوداي تو را دارم
من از دل و از جانم
گفتند که پيدا شو
ديدند که پنهانم
گفتند که پيدا کن
خود را تو را با هم
گفتم که پيدا هست
در هر نفس آدم
پيداست و من پنهان
من در تن و او در جان
يک آن نظري کردم
در خود گذري کردم
ديدم که نه در دوري
نزديک تر از نوري
در راه عبور از تو
من اين همه دور از تو
س.ق
سلام
نوبت کيه آپ کنه؟
من از خود جهنم برگشتم!!ولي زنده برگشتم!!با خود خدا برگشتم!!
بچه ها خيلي ممنون!!!خيلي ممنون دعام کرديد!!!خيلي ممنون که تنهام نذاشتيد!!!خيلي ممنون که دوسم داشتيد!!!
ممنونم:
نگار,مژده,مژگان,مهشيد,الهه,محيا,سعيد,سياوش,سايه,کوير,لعيا ضحاک مار دوش و زهرا... خيلي خيليي هاي ديگه که واقعا کمکم کردن!!!دعام کردن!!!تنهام نذاشتن...
من اگه ميدونستم انقدر دوست خوب دارم که انقدر ناراحت و نا اميد نميشدم!!!
سيب زميني پا بر جاست!!!
خدايا «خيلي مردي»
اينم عکس يادگاري دم در جهنم!!!
{عکس}
جمعه نوزدهم مرداد 1386
لحظات آخر!!!!
سلام
چندتا از بچه ها گفتند که سیب زمینی فعال نیست و اینا!!!ولی هست!!!بفرمایید!!!نمیدونم این مطلب واستون جالب باشه یا نه!!؟؟ولی واسه من خیلی جالب بود!!
هيتلر به راديو گوش می دهد......... نيروهای ارتش سرخ تا دروازه های برلين پيش آمده اند ... ژنرال ژوکف: تا فردا ٬ برلين را فتح خواهيم کرد............
اما هيتلر همچنان در پناهگاه زيرزمينی خود در برلين بسر می برد...... تمامی دوستان و اطرافيانش از او خواهش می کنند که با يک فروند هواپيما از برلين خارج شود و رهبری را در مقری دورتر از جبهه های جنگ ادامه دهد........ اما هيتلر فهميده است که ديگر به پايان راه رسيده است.
از منشيهايش که در آن لحظات هولناک هنوز او را رها نکرده اند می خواهد که ماشينهای تایپ خود را آماده کنند. او می خواهد وصيتنامه خود را بگويد....... وصيتنامه ای که در آن لحظات آخر نيز می گويد که ما قربانی دسيسه چينی يهوديان شديم ........ او از يهوديان چه چيزی می دانست که ديگران نمی دانستند.......... همه جهان او را مسئول اين جنگ خانمان برانداز ميدانند....... اما او طوری سخن می گويد که انگار از مسائلی با خبر است که ديگران نمی دانند.......... او باز هم يهوديان را مسئول آتش جنگ می داند.
همه فکر می کردند که فيلد مارشال گورينگ يا هيملر جانشينان او خواهند شد......... اما آن دو به گفته خود هيتلر به او خيانت کرده بودند......... گورينگ و هيملر که بازی را تمام شده می ديدند٬ به خيال خود در پی کنار آمدن با متفقين شده بودند...... زهی خيال باطل........ صلح... آن هم در شرايطی که متفقين وارد آلمان شده بودند؟.......... چندی قبل گورينگ از طرف پيشوا عزل گرديده بود...... و هيملر نيز شرايط بهتری نداشت........
هيتلر در وصيتنامه خود٬ درياسالار دونتيس که مردی خوش نام در ارتش آلمان بود را جانشين خود قرار داد و از او خواست تا برای سرافرازی آلمان هر چه می تواند انجام دهد و ديگران را نيز به فرمانبرداری او امر کرد.
پس از مرور وصيتنامه اش و طبق عادت هميشگی اش٬ اصلاح بعضی عبارات٬ به همگی فرمان داد تا برلين را ترک کنند.هواپيمايی که در ميان آنهمه آتش برای بردن پيشوای آلمان آمده بود٬ نبايد دست خالی باز ميگشت....... برای هيتلر اهميت داشت که وصيتنامه اش به دست بيگانگان نرسد.. پس وصيتنامه اش را بهمراه ديگر ياران نزديکش بهمراه آن هواپيما فرستاد تا هم يارانش رهايی يابند و هم وصيتنامه اش ايمن باشد.
او از گوبلس و خانواده اش و حتی اوا براون نيز خواست که ترکش کنند... اما آنها ماندند تا نامشان در کنار هيتلر باقی بماند.
هواپيما به پرواز در آمد و هيتلر ٬دستانش را از پشت کمر به هم گره زده بود و به آن هواپيما می نگريست......... خلبان چالاک آن هواپيما از ميان کوهی از آتش توانست عبور کند و دور و دورتر شد...... دقايقی پس از آنکه هواپيما از ديدها ناپديد شد..کماکان هيتلر ايستاده بود و به آسمان مينگريست......... لحظه ای به خود آمد و به اطرافش نگاه کرد........ همه مانند او داشتند به آسمان نگاه می کردند....... صدايش را صاف کرد و رو کرد به اوابراون که در نزديکيش ايستاده بود.......... و بلند گفت که ديگر زمان آن شده است که ازدواج کنم.... آيا همسری مرا قبول خواهی کرد؟........ اوا براون که سالها آرزوی چنين پيشنهادی را داشت....... اشک در چشمانش حلقه زد و با لبخندی بر لب٬ سرش را به نشانه تاييد تکان داد.
گوبلس دستور داد تا سريعا کشيشی بيايد و مراسم ازدواج را به اجرا بگذارد........ به سرعت تدارک جشن عروسی را ديدند و مقدار مختصری غذا و شيرينی نيز مهيا گرديد ........ در آن لحظات ٬ شادی غير قابل وصفی برقرار شد....... کشيش خطبه مربوط به ازدواج را خواند و از هيتلر پرسيد که آيا حاضر است در سختيها و خوشيها در کنار همسرش باشد؟... هيتلر پاسخ داد:آری........ از اوا براون نيز سوالی مشابه پرسيد که جواب او نيز مثبت بود........ در دفتر ثبت اسناد پس از امضای هيتلر و اوا براون٬ گوبلس از طرف هيتلر و همسر گوبلس از طرف اوا امضا کردند.
پس از ساعتی شادمانی....... ديگر زمان استراحت تازه داماد و نو عروس گشته بود....... اما هيتلر قبل از آنکه به اتاقش برود از گوبلس خواست تا بطور خصوصی با او صحبت کند....... پس آندو به دفتر کار هيتلر رفتند ٬ اما برعکس جلسات ديگر ٬ اين جلسه زياد طولانی نبود....... پس از آن هيتلر با همگی خداحافظی کرد و از آنها تشکر نمود که تا اين لحظه او را ترک نکرده اند و پس از آن بازوی نو عروسش را گرفت و به اتفاق به اتاق هيتلر رفتند....... چشمان همه اشکبار بود......... اين آخرين باری بود که پيشوای آلمان زنده ديده شد.
همه نگران بودند و خواب به چشمان هيچ کس راه نميافت.......... ساعاتی گذشت تا اينکه صدای تيری از اتاق پيشوا به گوش رسيد...... همه سراسيمه به اتاق پيشوا رفتند ........
داستان زندگی پر فراز و نشيب هيتلر به پايان رسيد ...
به دستور گوبلس چاله ای که از خمپاره های متفقين درست شده بود را پر از بنزين کردند و جسد هيتلر و اوا براون را درون آن سوزاندند....... سپس گوبلس و همسرش و دختران خردسالش به پيشوايشان اقتدا کردند و آنها نيز خودکشی نمودند.
مارتين بورمان٬منشی خصوصی هيتلر٬ و تنها کسی از سران نازی که هيچگاه دستگير نشد...... دستور سوزاندن جسد آنها را نيز صادر کرد و پس از آن مشغول جمع آوری و سوزاندن اندک مدارکی که باقی مانده بود شد.
زمانی که روسها پناهگاه هيتلر را تصرف کردند تنها تکه هايی از استخوان هيتلر را يافتند و اين همه ی پايان داستان بود
چه مرد بزرگی!!!!
منبع:نبرد من(آدلف هیتلر)
خدایی خیلی حرفه که تو اون شرایط دوس داشته باشی تو خاک کشور خودت بمیری!!!!!!
نزنید بابا!!از کپک زدن بهتر بود که
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
سلام
الان من فرشیدم
حیف بود اگه یه پست جدید میدادم!!!
به خاطر همین این پست رو ویرایش میکنم!!!
اول اینکه با تشکر از مژده به خاطر...
دوم هم اینکه پسرم سیب زمینی تولد ۱ سالگیت مبارک
اولین کادو زندگیتم من بهت میدم!!(بالاخره من باباتم دیگه!!!)
کادو من هم قیافه خودته!!!!
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
داداش حال داري انقلاب کنيم!!؟؟
يه موقع هايي,يه چيزاي,تو يه جاهايي خيلي به آدم زور ميآد!!!
سر يکي از همين مسائل خيلي مگسي شدم دنبال يکي گشتم که با هم انقلاب کنيم!!! با خودم گفتم حداقل بيست تا رفيق شفيق دارم ديگه!!بالا خره يکيشون مياد با هم انقلاب کنيم ديگه!!!ولي بعد از صحبت با چندتاشون فهميدم که ما جوان هاي آلاني به 6 دلیل نميتونيم انقلاب کنيم!!
دليل اول:خيلي هامون معتاديم!!!
سروش رو ديدم لب جدول نشسته داره جيباشو ميگرده!!!رفتم جولو گفتم:
فرشيد: سلام داش سروش ميزوني؟-
سروش: آره داداش توووووووپ
-فرشيد: داداش حال داري انقلاب کنيم؟
در حالي که سيگارش رو گذاشته بود لب دهنش با صداي يواش (همون شکلي که عملي ها حرف ميزنند) گفت:عيول آره پاياتم به ناموس زهرا!!!!تو اين مملکت من و تو داريم هدر ميريم!!!
…گفتم: آره به خدا-
گفت:حالا که با هم تفاهم داريم آتيش داري من اين سيگار رو روشن کنم؟
گفتم ما رو ببن با کي ميخوتييم انقلاب کنبم!!!
دليل دوم:خيلي هامون هنوز بزرگ نشديم!(مرد نشديم)
-فرشيد:سلام سجاد نظرت چيه انقلاب کنبم؟
سجاد:آره عزيزم اتفاقا ديروز با مامانميا رفتيم خونه خالمينا در مورد همين موضوع بحث هم کرديم بعدشم من سفره شام رو با خيار تزئين کردم مااااااه شد!!!راستي ناخونام رو رفتم دکلته کردم انقدر نااااز شده که نگو.....
فرشيد:تو چقدر حرف ميزني؟؟!!!تو مطمئني که پسري؟
سجاد:منظورت چيه اصلا قهرم بي شوووور....
دليل سوم:خيلي هامون خيلي عاشقيم!!
فرشيد:سلام مجيدي ....؟
مجيد:(با صداي بدبخت بيچاره و غم و...)داش فرشييد خيلي داقونم!!!
فرشيد:چي شده!! زنگ زدم يه چيزي بهت بگم ولي مثل اينکه ميزون نيستي!!!
مجيد:ملينا جواب تلفنم رو نمبده.....
فرشيد:اي بابا درس ميشه غصه نداره که!!!
دليل چهارم:بعضي هامون خيلي خواننده ايم!!!!
فرشيد:سلااااااااااام داش شايان خودم
شايان:چاکرم فرشيد جون!!!
فرشيد:شايان انقلاب کنيم!!!؟؟؟
شايان:فرشيد زدي وسط رگم!!!
پيش خودم گفتم اين يکي ديگه مثل خودم آتيشته!!حله!!
شايان:آره اتفاقا يه آهنگ رپ هم دارم ميخونم تو همين مايه ها!!!ولي من در حد همون آهنگماااااااا!!
دليل پنجم:خيلي هامون خيلي فيلم نگاه ميکنيم!!!
فرشيد:سلام سعيد انقلا....
سعيد:اين بيدارگري ديدي رابرت دنيرو توش بازي کزده!!!!
رشيد:آره ميخواستم بهت بگم مياي انقلا......
سعيد:عجب فيلمي بود رابين ويليامز چه بازي کرده بود!!!
فرشيد:آره ولي من ميخواستم بگم....
سعيد:امروز تولد آلپاچينوه ها!!!!!
خدافس!!!! Ok: فرشید
دليل ششم:خيلي هامون خسته ايم!!!
فرشيد:سلام ر ضا انقلاب کينيم؟
رضا:من خوابم ميآد!!!!!!!!
!!! بخواب بخوابokفرشید:
ديگه بيخيال بقيه بچه ها شدم گرچه فکر ميکنم اگه از بقيه هم ميپرسيدم فايده زيادي نداشت!!!
ميشه حدث زد که اين جوري جواب ميدادن!!!
نگار:ببين من تازه 2 سيخ مگس رو درست کردم نميخوام یتيم بشه!!!
مهشيد:فرشيد جون ما تازه اسباب کشي کرديم تو اين محل آبرو داريم!!!
مزده:من شمالم الان کاري از دستم بر نمياد...نه..تا 6ماه ديگه هم ممکنه بر نگردم تهران!!!!
مژگان:در حالی که سکوت میکنه همین جوری زل میزنه تو چشمات...یازم سکوت میکنه.......!!!
الهه:مشترک مورد نظر در شبکه موجود نميباشد......نو ريسمايس تو پي جينگز....!
آره ديگه!!!!!!و اينطوري شد که ما جووون ها انقلاب نخواهيم کرد
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
!تزریق خون!!
سلام
مرسی از همه کسایی که من رو یادشون بود!!!!
خیلی ها اینجا تبریک گفتن خیلی ها بیرون تبریک گفتن!!!خلاصش که چاکر همتونم!!مرسی!!
تا چند روز دیگه به همه ثابت میکنم که سیب زمینی بی کس ترین بچه دنیاس!!!!
{عکس}
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
زخم و زیلی!
هلم داد!
بدجوری رو آسفالت خوردم زمین! تمام دست و صورتم زخم زیلی شد! دردم گرفت!
سرم رو چرخوندم دیدم زندگیه!
خواستم پاشم سرپا ولی نمی شد!
همه زورم رو زدم هر جوری بود رو زانوهام نشستم!اومد وایساد جلوم! همینجوری که با آستینم خون روی گونه هامو پاک میکردم! تو چشماش زل زدم!دستش یه بسته چیپس بود!
گفت حالت رو میگیرم!
گفتم نمیتونی! نه این که نخواهیاااا نمیتووونی!
گفت لهت میکنم!
گفتم آخر آخر آخر آخرش میتونی کفشامو واکس بزنی!
یه لبخند زد! آخرین دونه چیپسش رو خورد! آشغالش رو انداخت زمین دستش رو به هم کوبید تا تمیز بشه!با خونسردی یه قدم اومد جلو!
موهامو گرفت تو دستش!صورتم رو محکم کوبید رو زمین!
دیگه نتونستم بلند شم!
به جز خط های زرد جاده هیچ چیزو نمیدیدم!
خوبی که ندیدید!
بدی هامو اگه شد ببخشید!
خدافس
نوشته شده توسط فرشید در همین شب مزخرف
{عکس}
*
می خوام بگم رفیقمون! بابای سیب زمینی مون! جات اینجا خیلی خالیه! دلمونم کلی واسه ت تنگ شده! هروقتم برگردی قدمت روی چشم! اینجا خونه ی خودته! خودت ساختیش! ما یادمون نرفته!
عید همگی مبارک....