سلام.شاید آموزنده باشه!نظرم یادتون نره


گوناریم در یک خانواده کشاورز و خیلی ثروتمند بود که وقتی کلاس دوم را تمام کرد پدر و مادرش گفتند:بسه تا همین قدر که خوندی کافیه...از فردا می ری تو مزرعه به عنوان مترسک کار می کنی.

گوناریو اگرچه خیلی گریست اما چاره ای نداشت و از فردا وارد مزرعه شد.او می بایست ساعت ها طول و عرض مزرعه را بالا و پایین می رفت و هر چند دقیقه یک بار می ایستاد و از داخل جیبش ذره ای باروت را که پدرش برای همین کار از بازار خریده و به گوناریم داده بود در می آورد و آتش می زد تا صدای ترق و توروق بارمت ها باعث ترس گنجشک ها شود و از روی درختها و بوته ها فرار کنند.تا اینکه یک بار جرقه آتش باروت ها روی لباس گوناریوی هشت ساله افتاد که اگر پسرک خیلی سریع نجنبیده و در آب رود خانه شیرجه نرفته بود حتما در میان شعله های آتش می سوخت.

شیرجه زدنش باعث ترس قورباغه ها شد و از کنار رود خانه گریختند. سر و صدای قورباغه ها نیز باعث ترس جیرجیرک ها شد که چند لحظه ای دست از آواز خواندن بر داشتند و از همه بیشتر خود گوناریو ترسیده بود و کنار رودخانه گریه کرد.در این لحظه گنجشک ها نیز متوجه گریه ی پسرک شدند و بدون اینکه اهمیت بدهند که همیشه او باعث ترسشان می شده با نوعی جیک جیک کردن مخصوص برای او گریه کردند.

در این حال گوناریو از خودش خجالت کشید و زیر لب گفت:این بیچاره ها چقدر مهربان هستند که حتی برای من که می ترسانمشان گریه می کنند!

و به این ترتیب از فردای آن روز گوناریم دیگر گنجشک ها را نترساند و آنها هم هر روز یک دل سیر غذا می خوردند.پدر و ماد گوناریو که می کردند پسرشان باروتها را آتش می زند اما گنجشک ها فرار نمی کنند و محصولات مزرعه را می خورند به او گفتند:حالا که حضورت در مزرعه بی فایده است به همان مدرسه برو که خرجت کمتر باشد..

گوناریو به مدرسه برگشت تا یادش بماند که حتی گنجشک ها هم مهربانی را می فهمند!