سلام. من بازم بعد از عمری اومدم!!!

بخونید شاید خوشتون بیاد.

این متن هم ماله مصطفی مستوره!


گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی:«هستم.» نگریستم ، اما چیزی نبود. گفتم: « نیستی. » باز گفتی: « هستم.» بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم: « هستی! هستی! این من هستم که نیستم. » گفتی: « غلطی. » و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابر های هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند. و این هنوز وقتی بود که دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه دل اش می خواهد خیره شود تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی. انگشتان ات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی ، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد. و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی: « حال چگونه است؟» گفتم: « تو همه آب ،من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی.» گفتی: « تو همچنان غلطی.» و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی: « برخیز!» گفتم: « نتوانم. » بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم: « این چیست؟ » گفتی: « اندوه! اندوه ! » بعد فرو تر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهاب عشق من سوخت. گفتی: « حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی: « چنین کنند با عاشقان.»