یه روز یکی …
زمستون بود و هوا سرد . با رفیقم رفته بودم بیرون . توی راه سره یه چیزه مسخره هی کل کل میکردیم و یه ذره کل کلمون جدی شد و قهر . البته از اون قهرای الکی ….
کنار هم راه میرفتیم اما هیچ کلمه ای بین ما در و بدل نمیشد . زمین لیز بود . خیلی لیز. پام سر خورد .داشتم میخوردم زمین , اما از دوستم گرفتم و نیافتادم . چند قدم جلوتر اون سر خورد اما از من نگرفت و افتاد زمین. خواستم دستشو بگیرمو بلندش کنم اما دستمو پس زد . بهش گفتم چرا دستتو نمی دی.هیچی نگف . انگار واقعا قهر بود .
یه روز یکی بود بهم گف اگه با یکی خیلی شدیدم قهر بودی اگه صدات کرد برگرد ببین چی میگه .شاید مشکلی واسش پیش اومده باشه ,شاید بخواد بات حرف بزنه ,شاید بخواد بات دوس شه .شاید به کمکت نیاز داشته باشه , شاید …
اما اون هیچی نگف .
فقط به بدنش که رو زمین بود نگا می کرد . برگشتم . داد زد : هوووووی یارووو … من به کمک تو هیچ احتیاجی ندارم .خودم می تونم رو پاهای خودم وایسم . تو این دنیا می شه راحت بدون وجود دوستایی مثه تو که میخوان از روی غرور به آدم کمک کنن و آدمو تحقیر کنن زندگی کرد .
یه روز یکی بود بهم گف : هیچ موقع نذار حتی کلمه ی غرور بیاد تو مغزت …
اما من اصلا مغرور نیستم … من از روی غرور این کارو نکردم … .
یه روز یکی بود بهم گف : هیچ موقع زود قضاوت نکن شاید دنیا اونجوری نباشه که تو میبینی …
اما اون زود قضاوت کرد .
یه لحظه از همه چی بدم اومد .داد زدم گفتم : آخه چقدر من بدبختم … . (به خاطر اتفاق اون روز نبود ) …
یه روز یکی بود بهم گف : نگو بدبختم … هنوز بدبختی سرت نیومده که بفهمی بدبختی چیه …
گف: نمی فهمی … هیچی نمی فهمی …این دفه حق با اون بود …
اما من گفتم
… و هنوز هم رفیقم از من نمی خواد که اگه تو یه روزه زمستونی بخوره زمین دستشو بگیرم و بلندش کنم… به اسم صدام نمیکنه … زود قضاوت میکنه … و … و … و … و من هم هنوز میگم : " من بدبختم ".
یا حق